مرثیه‌ای برای خفته‌گان زمستان سرد-مسعود باستاني | یادداشت | خانه

مرثیه‌ای برای خفته‌گان زمستان سرد-مسعود باستاني

اندازه قلم Decrease font Enlarge font
image

 مسعود باستانی- همچنان بر سر این باور ایستاده‌ام!  باورم این است که ما اهالی مشرق زمین که یک تاریخ مرثیه و مرثیه سرایی را در چنته داریم، دیگر نبایستی به سبک و سیاق نیاکان خویش برای اهل قبور و خفته‌گان خاک مرثیه بنویسیم. عادتی مالوف در این سال‌ها مرا از مرثیه نویسی برای دوستانی که بی خبر از جمع ما پرواز کرده‌اند، پرهیز می‌دهد و می‌کوشم تا سیاه مشق‌هایم مرثیه‌ای برای زندگان باشد.  چرا که آن چه باقی است و باقی خواهد ماند، تنها زندگی است و ای کاش یاد بگیریم پیش از آن که افسوس بخوریم؛ زندگان را دریابیم. 

این بار اما باید دوباره مرثیه بنویسم. مرثیه‌ای برای عزیزان و شهروندانی که به ناچار مجبور شدند تا آخرین نفس‌های خود را در میان گازهای عبوس بالا بکشند و با لذت آخرین رویای شاد زندگی به خواب ابدی فرو روند.  خوابی که فردای  آن روز دوستداران را داغدار و شهروندان را حیرت زده کرد. 

نخست حیرت همشهریان از مرگ ناگهانی خفته‌گان و دوم حیرت ما از ناتوانی در برابر سوز سرمای زمستان!  نمی دانم در آخرین تصاویر رویای شیرین خفه‌شدگان گاز شهری چه گذشته است؟  آنها آخرین رویای شاد و سرخوشی کوتاه مدت عمر خویش را در حالی تجربه می‌کردند که ننه سرمای لجوج زمستان، در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر، قهقهه‌ی مستانه می‌زد و قربانی می‌گرفت.  

گازهای عبوس و ننه سرمای لجوج دست در دست هم بر روی برف‌ها می رقصیدند و برای خفتگان شهر لالایی می‌خواندند و خواب زمستانی ابدی، تنها ارمغان این نغمه شوم بود. دردناک است. 

دردناک است پس از آن رویای شیرین چشمان اشک بار و صورت داغدار اقوام و دوستان را تماشا کنی و فرصت سخنی کوتاه حتی، میسر نشود. باید به قبرستان برویم.  این روزها این جا شلوغ شده‌است و گاز همچنان قربانی می گیرد. قربانیان گاز و سرما، شهروندان ساده دل و مهربان این سرزمین‌اند.  سرزمینی که می گویند 400 سال سوخت فسیلی و گازی در سینه‌اش نهفته‌است. قبرستان هم سفید پوش شده‌است و گویا عروس مردگان در انتظار ماست تا قربانیان مظلوم این حوادث را پذیرایی کند.  

جدایی تلخ، خداحافظی اشک‌بار و خاک‌سپاری جان گداز است...! 

اما این‌ها جبر زندگی‌ست. 

تصاویری مبهم از ذهنم می گذرد و تنها چند پرسش باقی است که بایستی در مرثیه‌ام برای زندگان به دنبال پاسخ آنها بگردم. تصویر کودکان غزه که در محاصره اسراییل مانده‌اند و غذا و سوخت به شهرشان نمی‌رسد. کودکی مظلوم که می دود تا ظرف 20 لیتری خود را به صف طولانی سوخت در پایتخت فلسطین برساند. او هم ممکن است به زودی یکی دیگر از قربانیان ننه سرمای لجوج یا اسراییل و حامیانش باشد.  

تصویر اهالی مهربان شاهرود و یا مردمان خلخال و مشکین شهر که در سرمای زير 30 درجه سانتیگراد، از داشتن گاز شهری محروم بوده و معلوم نیست که از زیبایی‌ها و طراوت این برف سفید و سرمای زمستان چه چیزی نصیب آنان شده‌است؟ 

تصویر آخر اما چهره غم آلود دوستانی‌ست که برای بدرقه این دوست کوچک و مهربان، به این دیار آمده‌اند. دیار سفید پوش خفته‌گان! آنها از خود می‌پرسند مگر آخرین رویای شاد عزیز سفر کرده ما، چه بوده است؟  چرا او لحظه‌ای درنگ نکرد تا باز هم لذت کنار هم بودن را تجربه کنیم؟ 

گازهای عبوس و ننه سرمای لجوج تا کی می‌خواهند قربانی بگیرند و عزیزان ما را روانه دیار سفیدپوش خفته‌گان کنند؟ من اما در میان همه این پرسش‌ها تنها به این حق شهروندی فکر می کنم که برای اهالی سرزمین سوخت! سرزمینی که منابع عظیم گاز و نفت را در دل خود دارد، سرزمینی که مردمانش از هوش و کوشش بهره بسیار برده‌اند، شایسته نیست که این گونه روانه گورستان‌ها شوند. 

قربانیان خفه‌گی گاز و یخ‌زدگان سرما در جهان امروز و شهرهای بزرگ، دیگر معنایی ندارد و شاید این اتفاقات تنها مخصوص جهان سوم است که هنوز قدم در دنیای معاصر نگذاشته‌اند. اما به راستی چرا؟ چرا باید سفرهای زود هنگام دوستان و شهروندان را به دیار سفیدپوش خفته‌گان شاهد باشیم؟  چه کسی مسئول است؟  چه کسی پاسخگو است؟ پاسخگوی این که؛ چرا در این قرن و در این زمانه، هنوز ما نتوانسته‌ایم در برابر سوز سرما و خفگی ناشي از گازگرفتگي در ايران‌مان، خود را ایمن کنیم؟ 

نظرات ( ارسال شد):

نظرات خود را ارسال نماييد comment

لطفا کد ديده شده در تصوير را مجددا وارد نماييد

  • email ارسال خبر به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • permanent address آدرس دايمي